سفارش تبلیغ
صبا ویژن
یک بغل فاصله
جمعه 92 اردیبهشت 27 :: 11:11 صبح :: نویسنده : امیر اقاجانی

بی تو



تنهـاییـم را پک می زنم

تـا ریـه هایـم زنـدگـی را کـم بیـاورد

و شـرعـی ترین خودکـشـی را تجـربـه کنـم !!




موضوع مطلب :


جمعه 92 اردیبهشت 27 :: 11:9 صبح :: نویسنده : امیر اقاجانی

دلم صبور باش،

گفته بودم دل مبند،

مهربانی چشم های زیبایش

سرابی بیش نیست!

نور چشم هایش،

به خیالت تورا از تاریکی سیاه تنهایی بیرون کشیده!

دیدی دلم،

دوباره در سیاهچاله ی غم دست و پا میزنی!




موضوع مطلب :


جمعه 92 اردیبهشت 27 :: 11:7 صبح :: نویسنده : امیر اقاجانی


پرنده ای که رفت بگذار برود

هوای سرد بهانه است ...

هوای دیگری به سر دارد . . . !




موضوع مطلب :


پنج شنبه 92 اردیبهشت 19 :: 9:2 عصر :: نویسنده : امیر اقاجانی

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری...

میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی !!!
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت..
میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام ؟!
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد!
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود.
پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟! آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!!!
میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟
! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود...!
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد...
پائولو کوئیلیو




موضوع مطلب :


پنج شنبه 92 اردیبهشت 19 :: 8:39 عصر :: نویسنده : امیر اقاجانی


یهو چشمم تو چشمش افتاد.
کلی ترسیدم.
با اون ریشش.... با اون لباساش ......
وای که چه نگاه غضبناکی بود .......
وقتی تو چشاش خیره شدم یه لحظه حس کردم که من هزار و شونصدمین نفریم که میخواد قربانیش کنه...
دستاش پشتش بود....
ترسیدم و عقب عقب راه فرار رو پیش گرفتم......
خیلی وحشتناک بود هرچی لبخند میزدم بیشتر اخم میکرد........
دور شدم ....
خیلی دور ......
سر چهارراه که رسیدم ...
قلبم هنوز داشت تند تند میزد.....
زیر تیر برق یه دختری ایستاده بود..........
وااااااااااااااای خداااااااااااااا.....
یه دختر ناز و خوشگل....
دستاش پشتش بود ......
دختر نبود که بخدا فرشته بود....
داشتم کم کم به ارامش میرسیدم.....
نفسم سرجاش اومد .....
قلبم منظم شد.....
دیگه طاقت نداشتم....
اون چشا
اون نگاهها
اون لبا
وااااااااااااای اون متانتـــــ
اون همه زیبایی.....
رفتم جلو....
سلام کردم .....
وای خدای من چه صدایی .........
یه لحظه هیچی حس نکردم....
خام شده بودم خام خام....
با همون نگاه مهربونش اومد جلو .....
با دستش راستش دست چپم رو گرفت....
قدش از من کوتاه تر بود....
اومد جلو ...
پنجه پاش رفت رو پنجه های من .....
وای چه حسی .....
گفت چمات رو ببند ......
می دونستم چی در انتظارمه بدون معطلی بستم ......
رو لبام گرمایی رو احساس کردم .....
چه حسی .....
وای خدای من چه حسی ......
از حالت عادی خارج شده بودم......
با چشم بسته بجای سیاهی فقط نور و روشنایی رو میدیدم.....
تو یه لحظه ......
تاریک شد...
لبام سرد شد.....
و درد شدیدی رو ، روی قلبم حس کردم ......
چشام رو باز کردم ......
هیچی ندیدم ......
فرشته رو هم ندیدم ......
یک لحظه بفکر پولام افتادم تا اومدم جیبام رو بگردم .....
بیهوش شدم و افتادم زمین ...
...
...
..
.
چشام رو بزور باز کردم ....
هوا یه خورده تاریک شده بود...
اومدم بلند شم با دستش نذاشت و به زمین فشارم داد .....
دستاش هنوز پشتش بود .....
هنوز قیافش خشن و وحشتناک بود ....
موهاش ریشاش رو هم گره زده بود....
با یکی از دستاش جای زخم روی قلبم رو نوازش کرد....
یه درد شدیدی رو حس کردم....
ولی داشت تموم میشد... تموم شد....
بهتر شدم....
خوب خوب شدم ....
اون یکی دستش رو هم از پشتش اورد بیرون ....
دسته گلی که تو دستش بود رو بهم داد....
در گوشم گفت ......
تو شونصدمین ادمی هستی که گول ظاهرش رو خوردی




موضوع مطلب :


پنج شنبه 92 اردیبهشت 19 :: 8:37 عصر :: نویسنده : امیر اقاجانی


زنی که تمام دغدغه اش " ست " کردن رنگ رژ لبش با لباس


زیرش است توان شنیدن درد دل یک مرد را ندارد ، حرف یک مرد


را یا مرد می فهمد یا دود سیگارش




موضوع مطلب :


پنج شنبه 92 اردیبهشت 19 :: 8:34 عصر :: نویسنده : امیر اقاجانی


تمام مزرعه کافر صدایش می کردند ، گل آفتابگردانی را که


عاشق باران شده بود




موضوع مطلب :


پنج شنبه 92 اردیبهشت 19 :: 8:33 عصر :: نویسنده : امیر اقاجانی


مرا ببخش اگر به تو پیله میکنم ، قدری طاقت بیاوری پروانه می شوم
و میروم




موضوع مطلب :


پنج شنبه 92 اردیبهشت 19 :: 8:32 عصر :: نویسنده : امیر اقاجانی


کوچه های قدیمی را باریک می ساختند تا آدمها موقع عبور از کنار هم
به هم نزدیک تر شوند ، اکنون چقدر آواره ایم در این همه اتوبان پهن




موضوع مطلب :


پنج شنبه 92 اردیبهشت 19 :: 8:27 عصر :: نویسنده : امیر اقاجانی

گلایه ها عیبی ندارد ، کنا یه هاست که ویران می کند . 




موضوع مطلب :


1 2 >
درباره وبلاگ

من همونیم که تنهایی رو یه سر کشید
پیوندها
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 21
بازدید دیروز: 32
کل بازدیدها: 31694



دانلود آهنگ جدید


آهنگ و کد آهنگ
سامان جلیلی : احساس آواره